حالم اصلا خوب نیست. واقعا دیگه در توانم نیست ادامه دادن.خدایا من واقعا نمی تونم دیگه ادامه بدم لطفا منو امتحان نکن.بذار آرووم باشم بذار یه نفس راحت بکشم. منو اینقدر با آدمای بد درگیر نکن. دیگه نمی خوام ادامه بدم.چرا باید همخونهای من از دشمن هم بدتر باشن با من. خسته ام. ظهر دیگه اشکام بند نمی اومد. خدایا خیلی صدات زدم اما نشنیدی.خدایا خواهش می کنم کمکم کن. خواهش می کنم دیگه دست بردار از امتحان کردن من. من خاک بر سر که نمی تونم بد باشم پس چرا عذابم می دی.خدایا یه کم منو به آدمای خوب درگیر بکن. دیگه توان ندارم. چه جوری بهت التماس بکنم. چه جوری صدات بکنم. خدایا خسته ام. بذار منم یه روز خوش ببینم. من نمی خوام بد باشم اما انگار تو می خوای. خدایا اگه بد بودم چرا کاری کردی برم کربلا. این پاها که این روزا از ضعف و ناامیدی می لرزه تو بین الحرمین راه رفته.این چشما که اینقدر گریونه تو حرم ابوالفضل و حرم حسینت اشک ریخته. پس چرا حرمت همشون را می شکنی و منو عذاب می دی.خسته ام دیگه تو مهربون باش. خدایا له شدم. دیگه اگه کمکم نکنی پس چه خدایی هستی.چه خدایی هستی که با اون همه بزرگی ات نجات من و زندگی من برات سخت و غیر ممکنه.

همه آرزوهامو ازم گرفتن. غرورم را شکستن. خدایا یه مرد تو این دنیات نبود که در حق من مردونگی بکنه؟؟ خدایا بهم کمک کن. خدایا چه جوری صدات کنم که جوابمو بدی



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 18:40 | نویسنده : شر |
دارم می رم کیش برای دادگاه و شکایتست.چقدر دلم می خواست برای مراسم تاسوعا عاشورا هم بمونم ولی باد زود برگردم.هفته دیگه دوازدهم سالگرد فوت باباست. از اول آبان به هم ریختم. خدا مواظبم باش که با مامان درگیر نشم. ان شا... یه روزی بیام همین جا و بنویسم که مادرم به جزای همه بدی ها و ظلم هایی که با ما کرد رسید. خدایا به حق این ماه عزیز نذار بهم این همه ظلم بکنه. خدایا تو نگهدارم باش. من فقط و فقط تو را دارم پس به دادم برس



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 10:20 | نویسنده : شر |
فقط ساعت ها حرف زدی و من اشک ریختم. 

دردای آدم هیچ وقت تسکین پیدا نمی کنه. هیچ وقت....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:46 | نویسنده : شر |
داستان زندگی ات را برای هیچ کس نگو.

نگو 

نگو

نگو

نگو

باید یاد بگیری نگی ....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:43 | نویسنده : شر |

امروز عیده. عید یعنی چی؟؟ دیگه برای من که عید معنی نداره.

خدایا بهم توانایی بده که برم. بهم کمک کن. باید برم. اینجا جای من نیست. من روزای تلخ گذشته را باز دارم تکرار می کنم. من باید بتونم ادامه بدم. من باید برم و نبینم چیزایی را که منو به یاد گذشته می اندازه. باید  فراموش بکنم. باید خیلی محکم بشم. خدایا دستامو بگیر و منو ببر جلو. می ترسم به خدا می ترسم که تصمیمم اشتباه باشه. بدنم از درون پوک شده. توانایی ندارم. خدایا تو که تو وجود منی می دونی چقدر مریض و خسته ام. دلم می خواد روی قبر بابا بمیرم. یه روز برم سر خاک بابا و بخوابم رو قبرش و مثل آخرین دیدار باز باهاش حرف بزنم. چقدر همیشه آدمهای دور و برم را بالا بردم اما حالا همونها دارن تحقیرم می کنند. 

بابا زنده بشو و بیا منو ببر خونه. بابا خسته شدم. بابا دیگه نمی تونم ادامه بدم.

بابا ازت دور بودم اما حالا که مردی می بینی منو. مگه نه؟؟؟ می بینی چقدر دخترت داره عذاب می کشه. 

بابا عشق و احساسم را کشتن.آرزوهای قشنگ را ازم گرفتن. منو کشتن. منو آواره کردن.

بابا رسیدم به جایی که باید برم به اون اتاق پر از سوسک راضی بشم. خدایا تو می گذری از اونها که با من این کارا را کردن؟؟

خدایا داداشم را ازم گرفت. خدایا بابام را ازم گرفت. خدایا خونه بابام را ازم گرفت. 

خدایا خسته ام. خدایا کمکم کن. دیگه بسه...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 14:53 | نویسنده : شر |
خیلی دلم می خواد بنویسم اما فعلا حتی به کامپیوتر و لپ تاپ هم دسترسی ندارم. وضعیت جسمیم اصلا خوب نیست. 

خدایا یه عمر گفتم عشق بده عشق بده اما حالا می گم دستت درد نکنه عشق بسه. آخه هر چی عشق پوچ و دروغی بود فرستادی برامون. دستت درد نکنه عشقا مال خودت.

ایجا دلم می گیره. دلم برای تهران و خونمون توی کیش تنگ شده. 

پوسیدم از بس تو خونه موندم.

یاد خوش قدیما بخیر. یادش بخیر سگ داشتم. یادش بخیر بابامو. 

چقدر دیر می فهمیم بدترین دشمنمون به اسم نزدیک ترین دوستمون داره کنارمون زندگی می کنه. 

خدایا گفتی دنیا داره مکافاته ، مگه نه؟؟؟ 

ذهنم پر از حرفه.باید بنویسم تا آرووم بشم.



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 17:21 | نویسنده : شر |
هستم اما .....



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 18:38 | نویسنده : شر |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.



تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 12:3 | نویسنده : شر |

حالم اصلا خوب نیست این روزا.

کلی بلا ها سرم اومد و داره می یاد.

مهم ترین این که توی فرودگاه اما با اون زنیکه عوضی که یه روز مامانم بود دعوام شد. و خدا می دونه که می تونستم بکشمش همون لحظه. خدایا تو می بینی چه بلایی داره سرم می یاره؟؟ پکیدم. شکستم. ذلیل شدم. خدایا بسه دیگه من قدرت ندارم.

دیشب دو سه دقیقه مونده به اذان صبح یه دفعه از خواب پریدم و دیدم خون دماغ شدم. دستم را گرفتم زیر دماغم و دویدم سمت دستشویی. چراغ را که روشن کردم دیدم صورتم خونی شده. صورتم را شستم و دستمال گذاشتم توی بینی ام و با دلخوری و غرغر اومدم ببینم بالشم خونی شده که خدا را شکر نشده بود چون حوصله بیدار موندن و روبالشی شستن را نداشتم. 

تا دراز کشیدم صدای اذان مسجد اومد. توی دلم گفتم خدایا چند تا خواهش ازت دارم. اول از همه به خواهرم کمک کن که این غصه ها را پشت سر بذاره و به شادی و آرامش برسه. بعدش عذابی که زنیکه (مامان) بهم این دو ساله دادو به سرش بیار. و اینکه اون حروم زاده ای که یه روز فکر می کردم فرشته منه غمی که به روزگارم داد را هزار برابر به دلش بدی. ( خدایا شکر الان که داشم این جمله آخر را می نوشتم همکارم عطسه کرد)

خدایا بچه ها با چشم گریون و بی پول رفتن. بابا آخرین فرش ها را گفت شیلا ببره بفروشه تا پولش را بفرستیم برای بچه ها.

خیلی حالم بده. هر روز که می گذره از خودم بیزار تر می شم. من زندگیمو خرج کسایی کردم که هیچ بویی از آدمیت نبرده بودن. پکیدم. این روزا مدام معده درد دارم و حدود دو ماهه دکتر گفته باید بری آندوسکپی بکنی اما خدایا تو خوب می دونی که نمی شه الان. امیدوارم این درد را بتونم تحمل بکنم. دیروز پودر بیسموت پیدا کردم اما اثرش دیگه از بین رفته و می دونم باید دکتر قرصامو عوض بکنه اما الان امکانش نیست. خدایا من نمی تونم دیگه. مثل یه آدمی شدم که داره می افته توی یه چاه و با ناخوناش چنگ می زنه به دیوارای چاه و تمام وجودش تا سر حد مرگ پر از ترسه و فقط به ته چاه فرو می ره و هم ناخوناش کنده می شه و دستاش زخم می شه و دوارهای چاه هم با اون فرو می ریزه. خیلی می ترسم.

دلم یه حیوون می خواد که باهاش بازی کنم و آرووم بشم. خیلی به محبت نیاز دارم حتی شده محبت یه حیوون که می دونم محبت حیوون ها این روزا واقعی تر از همه آدمهاست.

من هنوز توی رویاهام یه مرد را دارم که باهاش قرار می ذارم،باهاش قدم می زنم، می ریم با هم خرید، کتاب می خریم و ساعت ها باهام حرف می زنه و برای هم کتاب می خونیم. مردی که درون منو خوب می بینه. کسی که هم مادر و پدرم می شه و هم تکیه گاهی که هیچ وقت نداشتم. کسی که وقتی بهم نگاه می کنه کاری به کمر پایین نداشته باشه. خسته شدم از این مردا که عوضی شدن. خدایا چند روزه دارم به این فکر می کنم که من خیلی سطح زندگیم با آدمهایی که این روزا می یان سمتم فرق داره. حسرت به دلم مونده یه پسر هم سن خودم باشه. هر کی می یاد سمتم و سیریش می شه متولد 68 تا 65 و من مجبورم مدام همه را از خودم دور کنم. 

خسته ام. دلم یه رفیق می خواد. خدایا کمک نیاز دارم خودت که خوب خبر داری چی سرم می یاد.




تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 9:51 | نویسنده : شر |

امام صادق ( ع) می فرمایند:

 " تعجب می کنم از کسی که فرار می کند از چهار چیز ، چگونه به طرف چهار چیز نمی رود؟!

 تعجب می کنم از کسی که از چیزی خائف است ، اما به این جمله از قران پناه نمی برد. " حَسبُنَا الله و نِعمَ الوَکیل "  زیرا حق تعالی پشت سر این آیه می فرماید : " فانقلبوا بنعمۀ من الله و فضل لم یمسسهم سو "  یعنی خدای تعالی بر می گرداند آنچه را که از او می ترسیدند به نعمت از جانب خودش و فضیلتی که نتیجه اش این است که بدی آنها را مس نمی کند.

و تعجب می کنم از کسی که از چیزی غمگین است و کلمه ی طیبه ی " لا اِلهَ اِلا انتَ سُبحانَکَ اِنی کُنتُ مِنَ الظالِمین " را نمی گوید چون خداوند در عقب این ذکر می فرماید " و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین " یعنی مایوس را با گفتن این ذکر از غم نجات دادیم و همچنین مومنین اگر این ذکر را بگویند از غم نجات پیدا می کنند.

و تعجب می کنم از کسی که دیگران بخواهند به او مکری برسانند و او را اذیت کنند و او نمی گوید : " اُفَوِضُ اَمری اِلَی الله اِنََّ اللهَ بصیرٌ بالعِباد " تا او از مکر ایمن شود. زیرا پروردگار متعال می فرماید : " فوقاه الله سیئات ما مکروا " یعنی خدای متعال نگه می دارد گوینده ی این ذکر را از بدیهای مکر آنها.

و تعجب می کنم از کسی که دنیا و زینت دنیا را بخواهد و نمی گوید " ماشا ءَ اللهُ لا قُوةَ اِلا بالله " زیرا خداوند در پی این جمله ی آن شخص می گوید " فعسی ربی ان یو تمن خیرا" " یعنی خدای تعالی می دهد به کسی که این جمله را بگوید بهتر از آنچه به آن ثروتمندان داده است!"



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 9:59 | نویسنده : شر |