دارم می رم کیش برای دادگاه و شکایتست.چقدر دلم می خواست برای مراسم تاسوعا عاشورا هم بمونم ولی باد زود برگردم.هفته دیگه دوازدهم سالگرد فوت باباست. از اول آبان به هم ریختم. خدا مواظبم باش که با مامان درگیر نشم. ان شا... یه روزی بیام همین جا و بنویسم که مادرم به جزای همه بدی ها و ظلم هایی که با ما کرد رسید. خدایا به حق این ماه عزیز نذار بهم این همه ظلم بکنه. خدایا تو نگهدارم باش. من فقط و فقط تو را دارم پس به دادم برس



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 10:20 | نویسنده : شر |
فقط ساعت ها حرف زدی و من اشک ریختم. 

دردای آدم هیچ وقت تسکین پیدا نمی کنه. هیچ وقت....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:46 | نویسنده : شر |
داستان زندگی ات را برای هیچ کس نگو.

نگو 

نگو

نگو

نگو

باید یاد بگیری نگی ....



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:43 | نویسنده : شر |

امروز عیده. عید یعنی چی؟؟ دیگه برای من که عید معنی نداره.

خدایا بهم توانایی بده که برم. بهم کمک کن. باید برم. اینجا جای من نیست. من روزای تلخ گذشته را باز دارم تکرار می کنم. من باید بتونم ادامه بدم. من باید برم و نبینم چیزایی را که منو به یاد گذشته می اندازه. باید  فراموش بکنم. باید خیلی محکم بشم. خدایا دستامو بگیر و منو ببر جلو. می ترسم به خدا می ترسم که تصمیمم اشتباه باشه. بدنم از درون پوک شده. توانایی ندارم. خدایا تو که تو وجود منی می دونی چقدر مریض و خسته ام. دلم می خواد روی قبر بابا بمیرم. یه روز برم سر خاک بابا و بخوابم رو قبرش و مثل آخرین دیدار باز باهاش حرف بزنم. چقدر همیشه آدمهای دور و برم را بالا بردم اما حالا همونها دارن تحقیرم می کنند. 

بابا زنده بشو و بیا منو ببر خونه. بابا خسته شدم. بابا دیگه نمی تونم ادامه بدم.

بابا ازت دور بودم اما حالا که مردی می بینی منو. مگه نه؟؟؟ می بینی چقدر دخترت داره عذاب می کشه. 

بابا عشق و احساسم را کشتن.آرزوهای قشنگ را ازم گرفتن. منو کشتن. منو آواره کردن.

بابا رسیدم به جایی که باید برم به اون اتاق پر از سوسک راضی بشم. خدایا تو می گذری از اونها که با من این کارا را کردن؟؟

خدایا داداشم را ازم گرفت. خدایا بابام را ازم گرفت. خدایا خونه بابام را ازم گرفت. 

خدایا خسته ام. خدایا کمکم کن. دیگه بسه...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 14:53 | نویسنده : شر |
خیلی دلم می خواد بنویسم اما فعلا حتی به کامپیوتر و لپ تاپ هم دسترسی ندارم. وضعیت جسمیم اصلا خوب نیست. 

خدایا یه عمر گفتم عشق بده عشق بده اما حالا می گم دستت درد نکنه عشق بسه. آخه هر چی عشق پوچ و دروغی بود فرستادی برامون. دستت درد نکنه عشقا مال خودت.

ایجا دلم می گیره. دلم برای تهران و خونمون توی کیش تنگ شده. 

پوسیدم از بس تو خونه موندم.

یاد خوش قدیما بخیر. یادش بخیر سگ داشتم. یادش بخیر بابامو. 

چقدر دیر می فهمیم بدترین دشمنمون به اسم نزدیک ترین دوستمون داره کنارمون زندگی می کنه. 

خدایا گفتی دنیا داره مکافاته ، مگه نه؟؟؟ 

ذهنم پر از حرفه.باید بنویسم تا آرووم بشم.



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 17:21 | نویسنده : شر |
هستم اما .....



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 18:38 | نویسنده : شر |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.



تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 12:3 | نویسنده : شر |

حالم اصلا خوب نیست این روزا.

کلی بلا ها سرم اومد و داره می یاد.

مهم ترین این که توی فرودگاه اما با اون زنیکه عوضی که یه روز مامانم بود دعوام شد. و خدا می دونه که می تونستم بکشمش همون لحظه. خدایا تو می بینی چه بلایی داره سرم می یاره؟؟ پکیدم. شکستم. ذلیل شدم. خدایا بسه دیگه من قدرت ندارم.

دیشب دو سه دقیقه مونده به اذان صبح یه دفعه از خواب پریدم و دیدم خون دماغ شدم. دستم را گرفتم زیر دماغم و دویدم سمت دستشویی. چراغ را که روشن کردم دیدم صورتم خونی شده. صورتم را شستم و دستمال گذاشتم توی بینی ام و با دلخوری و غرغر اومدم ببینم بالشم خونی شده که خدا را شکر نشده بود چون حوصله بیدار موندن و روبالشی شستن را نداشتم. 

تا دراز کشیدم صدای اذان مسجد اومد. توی دلم گفتم خدایا چند تا خواهش ازت دارم. اول از همه به خواهرم کمک کن که این غصه ها را پشت سر بذاره و به شادی و آرامش برسه. بعدش عذابی که زنیکه (مامان) بهم این دو ساله دادو به سرش بیار. و اینکه اون حروم زاده ای که یه روز فکر می کردم فرشته منه غمی که به روزگارم داد را هزار برابر به دلش بدی. ( خدایا شکر الان که داشم این جمله آخر را می نوشتم همکارم عطسه کرد)

خدایا بچه ها با چشم گریون و بی پول رفتن. بابا آخرین فرش ها را گفت شیلا ببره بفروشه تا پولش را بفرستیم برای بچه ها.

خیلی حالم بده. هر روز که می گذره از خودم بیزار تر می شم. من زندگیمو خرج کسایی کردم که هیچ بویی از آدمیت نبرده بودن. پکیدم. این روزا مدام معده درد دارم و حدود دو ماهه دکتر گفته باید بری آندوسکپی بکنی اما خدایا تو خوب می دونی که نمی شه الان. امیدوارم این درد را بتونم تحمل بکنم. دیروز پودر بیسموت پیدا کردم اما اثرش دیگه از بین رفته و می دونم باید دکتر قرصامو عوض بکنه اما الان امکانش نیست. خدایا من نمی تونم دیگه. مثل یه آدمی شدم که داره می افته توی یه چاه و با ناخوناش چنگ می زنه به دیوارای چاه و تمام وجودش تا سر حد مرگ پر از ترسه و فقط به ته چاه فرو می ره و هم ناخوناش کنده می شه و دستاش زخم می شه و دوارهای چاه هم با اون فرو می ریزه. خیلی می ترسم.

دلم یه حیوون می خواد که باهاش بازی کنم و آرووم بشم. خیلی به محبت نیاز دارم حتی شده محبت یه حیوون که می دونم محبت حیوون ها این روزا واقعی تر از همه آدمهاست.

من هنوز توی رویاهام یه مرد را دارم که باهاش قرار می ذارم،باهاش قدم می زنم، می ریم با هم خرید، کتاب می خریم و ساعت ها باهام حرف می زنه و برای هم کتاب می خونیم. مردی که درون منو خوب می بینه. کسی که هم مادر و پدرم می شه و هم تکیه گاهی که هیچ وقت نداشتم. کسی که وقتی بهم نگاه می کنه کاری به کمر پایین نداشته باشه. خسته شدم از این مردا که عوضی شدن. خدایا چند روزه دارم به این فکر می کنم که من خیلی سطح زندگیم با آدمهایی که این روزا می یان سمتم فرق داره. حسرت به دلم مونده یه پسر هم سن خودم باشه. هر کی می یاد سمتم و سیریش می شه متولد 68 تا 65 و من مجبورم مدام همه را از خودم دور کنم. 

خسته ام. دلم یه رفیق می خواد. خدایا کمک نیاز دارم خودت که خوب خبر داری چی سرم می یاد.




تاريخ : شنبه بیست و دوم تیر 1392 | 9:51 | نویسنده : شر |

امام صادق ( ع) می فرمایند:

 " تعجب می کنم از کسی که فرار می کند از چهار چیز ، چگونه به طرف چهار چیز نمی رود؟!

 تعجب می کنم از کسی که از چیزی خائف است ، اما به این جمله از قران پناه نمی برد. " حَسبُنَا الله و نِعمَ الوَکیل "  زیرا حق تعالی پشت سر این آیه می فرماید : " فانقلبوا بنعمۀ من الله و فضل لم یمسسهم سو "  یعنی خدای تعالی بر می گرداند آنچه را که از او می ترسیدند به نعمت از جانب خودش و فضیلتی که نتیجه اش این است که بدی آنها را مس نمی کند.

و تعجب می کنم از کسی که از چیزی غمگین است و کلمه ی طیبه ی " لا اِلهَ اِلا انتَ سُبحانَکَ اِنی کُنتُ مِنَ الظالِمین " را نمی گوید چون خداوند در عقب این ذکر می فرماید " و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین " یعنی مایوس را با گفتن این ذکر از غم نجات دادیم و همچنین مومنین اگر این ذکر را بگویند از غم نجات پیدا می کنند.

و تعجب می کنم از کسی که دیگران بخواهند به او مکری برسانند و او را اذیت کنند و او نمی گوید : " اُفَوِضُ اَمری اِلَی الله اِنََّ اللهَ بصیرٌ بالعِباد " تا او از مکر ایمن شود. زیرا پروردگار متعال می فرماید : " فوقاه الله سیئات ما مکروا " یعنی خدای متعال نگه می دارد گوینده ی این ذکر را از بدیهای مکر آنها.

و تعجب می کنم از کسی که دنیا و زینت دنیا را بخواهد و نمی گوید " ماشا ءَ اللهُ لا قُوةَ اِلا بالله " زیرا خداوند در پی این جمله ی آن شخص می گوید " فعسی ربی ان یو تمن خیرا" " یعنی خدای تعالی می دهد به کسی که این جمله را بگوید بهتر از آنچه به آن ثروتمندان داده است!"



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 9:59 | نویسنده : شر |

خیلی وقته دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره. خیلی بلاها سرم اومده این مدت.آدمهای زیادی اومدن و رفتن اما اونقدر بهم شوک وارد کردن که کارم به دکتر کشید و حالا روزی 25 تا قرص می خورم در روز. خدا عمر بده به کسی که این داروهای آرامبخش و افسردگی را اختراع کرد.بالاخره بعد از چند سال فهمیدم مشکلات معده ام خیلی شدید شده و بالاخره می شه گفت یه دکتر پیدا شد که فهمید چه مرگمه. البته بهم گفت تو نیاز به مشاور داری گفتم نمی تونم برم پیش مشاور فعلا.

راستی داداش کوچیکام بعد از دو سال برگشتن ایران البته من فقط در حد نیم ساعت دیدمشون چون اون زنیکه عوضی ( قبلا مامانم بود ) نذاشت بیان پیش من و شیلا.

جریان اینجوری بود که قرار بود من برم تهران دنبالشون و ببرمشون تا کارای سفارتشون را بکنند اما روز آخر زنیکه روانی گفت نه من و شهرام می ریم. من و شیلا هم خیلی غصه خوردیم. تا اینکه رضا گفت خودم می برمتون. ما هم دوشنبه ظهر راه افتادیم حدود ساعت 2 و رفتیم به سمت فرودگاه امام تهران. یه کله رفتیم. خیلی سخت بود برای من .زانو درد گرفته بودم. تا رسیدیم رضا رفت ماشین را پارک کنه و من و شیلا و شاینا رفتیم توی شالن. شاینا تا رسید هی گفت سردمه سردمه. شیلا گفت تو بدو برو.منم رفتم به سمت سالن بی. از دور دیدم بچه ها را و براشون دست تکون دادم. شمیم دوید از ته سال به سمتم و منو محکم بغل کرد. دورش بگردم شوکه بودم. بغض داشتم اما اشکم نمی یومد. محکم چسبیده بودم بهش. شکور هم با چرخ رسید. پریدم بغلش و زدم زیر گریه. بوسم کرد. محکم فشارش می دادم و بوش می کردم. دورشون بگردم هردوتاشون بزرگ شده بودن. شمیم قیافه اش کاملا عوض شده بود. شکور هم مردونه شده بود قیافه اش. دیگه اون شکور کوچولوی من نبود. دوباره رفتم بغل شمیم و گریه کردم هی بهم می گفت گریه نکن بالاخره اومدیم. خدا می دونه چه حسی داشتم. شیلا از دور ازمون فیلم م یگرفت و رسید بهمون. بچه ها را بغل کرد. بچه ها از دیدن شاینا که اینهمه بزرگ شده بود تعجب کرده بودن. دورشون بگردم این دوتاداداش همه کس من هستند. 

خلاصه رضا هم رسید. با بچه ها سلام و روبوسی کرد و رفتیم توی بوف نشستیم تا برای بچه ها یه چیزی بخریم تا بخورند. دورشون بگردم فقط نگاهشون می کردم. خیلی غصه خوردم براشون. خدایا مواظبشون باش.چند شب پیش دلم برای بابا تنگ شد. لعنت به من که با همه سختی هایی که مسببش اونها بودن بازم دلم برای بابام تنگ می شه. می دونم چون همیشه دوستش داشتم. خیلی زار زدم و پاشدم یه صدقه گذاشتم و گفتم خدایا من بابامو می بخشم تو هم اونو ببخش به شکور و شمیم چون می دونی که اگه بلایی سر بابا بیاد مامان بچه ها را برمیگردونه و خرج بچه ها را نمی ده. خیلی گریه کردم. خدایا ببخش بابا را به خاطر بچه ها.

خلاصه رفتیم توی بوف و چند تا هم عکس گرفتیم. بچه ها که ساندویج هاشون را خوردن اومدیم دم سالن چون مامان و شهرام داشتند می رسیدن.من گفتم می رم توی ماشین که مامان را نبینم. رضا و شاینا هم اومدن و با ماشین از پارکینگ اومدیم بالا و رضا کمی ماشینو جلوتر گذاشت و رفت. توی پارکینگ که بودیم دیدم یه پراید توی لاین وسط خیابون وایساد. یه زن چادری و یه زن با مانتو و روسری عقب بودند. راننده هم مرد بود. دختره با لگد می زد توی درب ماشین و می خواست پیاده بشه و لی زن چادریه اونو گرفته بود که در نره و مرده پیاده شد و شروع کرد به زدن دختره. اول فکر کردم اونو دزدیدن. بدنم می لرزید از ترس. توی دلم صلوات می فرستادم. اما بعد فهمیدم که مرده دختره را می شناسه چون دختره جیغ می زد بذار برم آبروشو ببرم بذار برو آبروشو ببرم. البته با جیغ می گفت. صحنه بدی بود. رضا هم دم پارکینگ به مسئول پارکینگ جریان را گفت و قرار شد یه پلیس بفرستن اونجا. بعد که اومدیدم بالا شیلا می خواسته یکی از بچه ها را تا اصفهان بیاره توی ماشین ما اما زنیکه نذاشته بوده و گفته تو چمدون بچه ها را ببر.شیلا هم ناراحت می شه ولی رضا می گه بذار برن. دلم می خواست زنیکه را خفه کنم. خلاصه سوار شدیم و راه افتادیم به سمت اصفهان. توی راه دم مهتاب وایسادیم شام خوردیم و راه افتادیم.حدود ساعت 1 شب بود که رسیدم خونه. بعدش هم با تلفن حرف زدم تا حدود 3 و بعدش خوابیدم.

دیروز چشمام می سوخت سرکار و بدن درد شدیدی داشتم از خستگی. بچه ها را هم که ندیدیم. امروز روز سومه که برگشتن اما زنیکه نذاشته ما اونها را ببینیم. 

دیروز عصر رفتم کمی خرید کردم و برگشتم خونه. دارم برای بچه ها یه قورمه سبزی و آش رشته حسابی درست می کنم. دورشون بگردم کلی دلم براشون تنگه. برگشتن اما زنیکه نذاشته بیان پیش ما.

دیشب به.. گفتم پول ندارم.عوضی بهم گفت: فعلا گرد بخواب و کم بخور چون پول ندارم.

توی دلم لعنتش کردم. خودمو لعنت کردم و زنیکه را. اون زنیکه مسبب همه بلاهاییه که داره سرم می یاد. خدا ازش نگذره .

باید برای ترم تابستونی هم ثبت نام کنم. هنوز نتونستم برم توی سایت گلستان با سیستم سر کارم. مجبورم برم کافی نت. 

دیشب گوشت پختم ولی خیلی تند شد. باید امروز برم خونه و کلی بهش ور برم تا درست بشه. اعصابم خیلی خورد شد چون خیلی تند شده بود. 

نوشین هم اومد اصفهان یکشنبه صبح اما ما که رفتیم تهران اونم رفت پیش دوستش سمیه و دیگه هم گفت برنمی گرده.

حوصله هیچ کس را ندارم. دلم دیگه تهران هم که می رم خوش نیست. کرج هم قول دادم به خودم که نرم دیگه چون خیلی حالم را گرفتن هر دفعه که رفتم. اصلا حرمت مهمون را نگه نمی دارند. حرمت مهمون که هیچ چی ، خیلی حرفهای گنده گنده بهم می زنن. منی که توی خونمون از این حرفا نمی زدیم اینه حال و روزم. خدا به داد اینها برسه.

دکتر تاکید کرده که اندوسکوپی بکنم که مطمئن بشه مشکل معده ام خطرناک نباشه اما فعلا فلوس لا موجود. باید به دکتر بگم که فرموده اند گرد بخواب و کم بخور فعلا که پول ندارم. عوضی خدا از سرت نگذره. یه چیز خنده دار بگم. همیشه توی خونه بابام وقتی می رفت گوشت می خرید دست به گوشت نمی زدم چون بوی اون حالمو بد می کرد. یه عالمه گوشت می خرید. دیروز می خواستم قرمه سبزی درست بکنم گوشت ریختم توی قابلمه اما دستامو نشستم از بوی گوشت که به دستم بود خوشم می اومد. حس می کردم که بدنم خیلی گوشت نیاز داره. خیلی وقته غذای درست و حسابی نخوردم. همه اش تا می رسم یه ذره نون و پنیر می خورم و می خوابم. دلم نمی خواد اصلا بیدار باشم. 

دیشب چاقو تیز کردم که گوشت تیکه کنم .خیلی تیز شده بود.منم انگشت شصتم را بهاش بریدم . تمام زندگیم خونی شد. وقتی هم رفتم بخوابم گرفت به گوشی تلفن و باز خون زد بیرون. الان که نگاه کردم دیدم هنوز جوش نخورده از دیشب و به جایی می خوره خون می یاد ازش.

خدایا خیلی خسته ام می شه خواهش کنم نجاتم بدی؟؟؟  البته اگه دوست داری چون تا حالا که دوست نداشتی




تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | 10:48 | نویسنده : شر |